تو نیستی و من توی تنهایی خودم دست و پا می زنم و به خودکشی آن دو دختر نوجوانِ اصفهانی فکر می کنم. 

و به مرگ و نیستی و همه چیزهای ترسناک... . قبل از رفتن گفتی نباید به چیزهای بد فکر کنم. گفتی اضطراب و افکار منفی برای خودم و بچه بد است. دست خودم نیست. راستش هیچ فکرش را نمی کردم تنهایی تا این حد آزار دهنده باشد. انگار یک چیزی کم است. انگار تو، نخِ تسبیحِ همه ی خوشی هایم بوده ای... همه ی آن چیزهای کوچکِ ظاهراً پیش پا افتاده که در کنار هم، به زندگی ام رنگ و بو می دادند. و حالا که نیستی، همه ی مهره ها پخش و پلا شده اند و هیچ چیز سر جای خودش نیست.حس و حالِ مجرمی را دارم که از بندِ عمومی به انفرادی منتقلش کرده اند. یکهو به خودش می آید و می بیند دور و برش از سر و صدا و سرگرمی خالی ست. خودش را توی  یک خلأ بزرگ می بیند.  وسطِ تمام ترس ها و توهمات و گناهانش!

یک روانپزشک اصفهانی، توی یک کانال تلگرامی پیام داده که هیچکس نباید فیلم قبل از خودکشی آن دو تا دختر نوجوانِ اصفهانی را پخش کند.  گفته ممکن است روی ذهن بقیه نوجوان ها هم تأثیر بگذارد و یکهو بزند به سرشان و خودشان را به کشتن بدهند... آدم یاد خودکشی نهنگ ها می افتد. گرچه قضیه ی خودکشی این دو نفر، هیچ ربطی به دریا و نهنگ نداشته و همه چیز در خشکی، روی یک پل هوایی، پیش چشم ده ها مغازه دار اتفاق افتاده است. مثل اینکه قبلاً هم از این اتفاق ها افتاده و حتی یک نفر روی آن پل نوشته بود: طوفان.

حالم خوب نیست. اگر ما یک دختر نوجوان داشتیم که خودش را از روی پل پرت کرده بود پایین چی؟ اگر آن فیلم را قبلِ مرگش پخش می کرد و ما تازه می فهمیدیم دخترمان دوست پسر داشته و طرز فکر و رفتار و حرف زدنش اصلاً آن طوری نبوده که ما بهش یاد داده ایم چه؟ 

می دانی... هر روز خودم را جای یکی از این آدم هایی که اتفاق های وحشتناک برایشان افتاده می گذارم و فکر و خیال های ناجور می کنم... آنقدر به جای آدم های رنج دیده زندگی کرده ام که دیگر حوصله ی زندگی خودم را ندارم. نمی دانم نفس های آخر را کجا خواهم کشید... توی بدنِ کدام یک از این بیچاره های مهنت دیده. 

 فکر می کنم آنقدر که دیدنِ رنج آدم ها سخت است، خودِ رنج کشیدن سخت نیست. یعنی اگر تو بروی از فلان کارتن خواب، معلول، جنگ زده، بیمار، بیکار، اسیر و... بپرسی دنیا چه رنگی است؟ شاید بگوید سیاه... اما نه به آن سیاهی که تو از دریچه چشم او می بینی... شاید حال او خیلی بهتر از حال تو باشد. او درست وسطِ ماجراست، ولی دردِ تو با ترسِ از سقوطِ خودت به دلِ آن ماجرا همراه است.

 و می دانی... ترس از درد کشنده تر است.