ما نویسنده ها یا بهتر است بگویم ما دست به قلم ها (منظورم از هر کسی است که نمی تواند برای مدتی طولانی از نوشتن دور بماند) فکر می کنیم آدم های خاصی هستیم. بس که این طرف و آن طرف خوانده ایم که نویسنده ها فلان اند و بهمان، وهم برمان داشته است.
نه دوست عزیز!
اصلا خاص بودن چه معنایی دارد؟ کمال را در چه می بینیم؟ در نوشتن یک داستان خوب؟ آفریدن یک شاهکار هنری؟
آدمی که از پس جمع و جور کردن خودش و زندگی اش برنیاید هزار تا اثر خوب هم که خلق کرده باشد، به هیچ کارش نمی آید. هزار تا به به و چه چه هم که نصیبش بشود هیچی بر آدم بودنش اضافه نمی کند. 
آدم فکر می کند حالا که خوب می نویسد باید با یکی ازدواج کند که او هم خوب بنویسد! پیش خودش فکر می کند اینجوری طرف بهتر درکم می کند. در صورتی که هزار تا مثال می توان آورد از نویسنده های شهیری که بدترین زندگی ها را داشته اند و به قدری خودخواه و گنده دماغ بوده اند که اصلا نمی گذاشتند آب خوش از گلوی طرفشان پایین برود. درک کردن که پیشکش!
بدبختانه ما همیشه جذب سرنوشت هایی می شویم که طرف هنرمند یا نویسنده ی معروفی بوده و خودش را تباه کرده است.
این تباه شده ها چرا انقدر برای ما جالب اند؟
صادق هدایت، فریدا کالو، مریلین مونرو، ارنست همینگوی و... . آدم های خاصی که سرنوشت شان بیش از آثارشان برایمان جذاب است. ما آدم ها عاشق تراژدی هستیم. اما کاش از خودمان بپرسم این اسطوره های عصر مدرن کجای دنیا را گرفتند؟ چقدر از زندگی شان راضی بودند؟ چقدر خودشان و دنیای شان را دوست داشتند؟
خیلی ها را می شناسم که هیچی نمی نویسند اما سرشار از احساسات زیبا، مهربانی، راستی و انسان دوستی اند. خیلی از آدم هایی که دارند بی سر و صدا زندگی شان را می کنند و آنقدر زیبا زندگی می کنند که هزار تا نویسنده باید دست به قلم شوند و داستان زندگی شان را بنویسند. 
اگر نویسندگی موهبتی داشته باشد همین است. نوشتن از حقیقت. نوشتن از زیبایی.
اما نوشتنِ زیبایی کجا و زیبایی را زندگی کردن کجا؟