فرانی و زویی و من

دارم رمانِ «فرانی و زویی»، اثر دی.جی.سلینجر را می خوانم. قبلاً «ناطور دشت» ش را خوانده ام. به نظر متن آن بهتر و روان تر از این بود. و البته پر از کلمات رکیک تر! بی شک، ترجمه هم بی تأثیر نیست. ترجمه ای که دارم می خوانم چنگی به دل نمی زند. خیلی وقت ها باید جمله را توی ذهنت ویرایش کنی. البته بد هم نیست. ذهن آدم را فعال می کند. 

پیش تر که فیلم «پری» _به کارگردانی داریوش مهرجویی_ را دیدم، شنیدم که از رمان فرانی و زویی اقتباس شده است. حالا که دارم می خوانمش، آن جذابیتِ کارهای دست نخورده را ندارد. ناخواسته قیافه ی شخصیت های فیلم می آید توی ذهنم. نیکی کریمی را می بینم که با بلوز کشمیر و دامن فلانل نشسته روبروی دوست پسرش و هی سیگار می کشد و مشروب می خورد. از آن طرف علی مصفا را می بینم که دارد با مادرش یکه به دو می کند و مدام او را «گامبو، خنگ و احمق» صدا می زند! مادرش هم همان پیرزنِ توی فیلم است منتهی چاق شده و کیمونوی ژاپنی پوشیده و سیگار از دستش نمی افتد. 

تمام فضای داستان پر از دود سیگار است و توی این دود و دم، روایت هایی پراکنده از  مذهب و عشق و نبوغ را می خوانیم. فرانی و زویی خواهر و برادری که در یک خانواده ی نسبتاً عجیب متولد شده اند؛ با هوشی غیرعادی و سرنوشت هایی نستباً تلخ. داستان از جایی شروع می شود که فرانی پس از خواندن کتابی عرفانی، دچار نوعی فروپاشی و گسست مذهبی می شود. همه چیز جذابیتش را برای او از دست داده است. همانطور که پیش از او، این اتفاق برای برادرهای بزرگترش افتاده. انگار آنقدر زیاد خوانده و فهمیده اند، که زندگی شان از دهن افتاده است. دیگر هیچ انگیزه ای برای ادامه روال روزمره و عادی کار زندگی و تعامل با آدم ها ندارند. همه چیز دم دستی و پیش پا افتاده به نظر می رسد. 

یکجورهایی حال فرانی را درک می کنم. شاید برای همین است که هم با فیلم پری و هم با این داستان، به شدت ارتباط برقرار کردم_وگرنه چطور ممکن است آدم حوصله داشته باشد کتابی را بخواند که فقط 30،40 صفحه اش، مربوط به دیالوگ های یک مادر و پسر نه چندان مودب،  در یک فضای بسته باشد؟_ آره، به گمانم یکجورهایی جنس آدم هایی مثل فرانی و زویی را می شناسم. گرچه من نه آن همه نبوغ را در خودم دیدم و نه آن همه کتاب در عمرم خوانده ام. ولی آن حالت فروپاشیِ لعنتی را تجربه کرده ام. آن احساس کسالت و پوچی که آدم را به سوی خوابیدن یا فیلم دیدنِ بی وقفه، یا هر کار عبس و مزخرفی که باعث شود لحظه ای از هجوم واقعیتِ ترسناک زندگی فرار کنی، سوق می دهد. و خب، من برخلاف فرانی، انقدر خوشخبت نبودم که یک زویی یا برادرهای بزرگترِ دیگر در کنار خودم داشته باشم که فرمول عبور از این موقعیتِ وحشتناک را کف دستم بگذارند. در عوض، این معجون غلیظِ تلخ و گزنده را رقیق کردم، توی لیوانِ زندگی ام ریختم و جرعه جرعه سر کشیدم تا کار به جاهای باریک نکشد!

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • پ.ج
    • جمعه ۱۹ آبان ۹۶

    طوفان

        تو نیستی و من توی تنهایی خودم دست و پا می زنم و به خودکشی آن دو دختر نوجوانِ اصفهانی فکر می کنم. 

    و به مرگ و نیستی و همه چیزهای ترسناک... . قبل از رفتن گفتی نباید به چیزهای بد فکر کنم. گفتی اضطراب و افکار منفی برای خودم و بچه بد است. دست خودم نیست. راستش هیچ فکرش را نمی کردم تنهایی تا این حد آزار دهنده باشد. انگار یک چیزی کم است. انگار تو، نخِ تسبیحِ همه ی خوشی هایم بوده ای... همه ی آن چیزهای کوچکِ ظاهراً پیش پا افتاده که در کنار هم، به زندگی ام رنگ و بو می دادند. و حالا که نیستی، همه ی مهره ها پخش و پلا شده اند و هیچ چیز سر جای خودش نیست.حس و حالِ مجرمی را دارم که از بندِ عمومی به انفرادی منتقلش کرده اند. یکهو به خودش می آید و می بیند دور و برش از سر و صدا و سرگرمی خالی ست. خودش را توی  یک خلأ بزرگ می بیند.  وسطِ تمام ترس ها و توهمات و گناهانش!

    یک روانپزشک اصفهانی، توی یک کانال تلگرامی پیام داده که هیچکس نباید فیلم قبل از خودکشی آن دو تا دختر نوجوانِ اصفهانی را پخش کند.  گفته ممکن است روی ذهن بقیه نوجوان ها هم تأثیر بگذارد و یکهو بزند به سرشان و خودشان را به کشتن بدهند... آدم یاد خودکشی نهنگ ها می افتد. گرچه قضیه ی خودکشی این دو نفر، هیچ ربطی به دریا و نهنگ نداشته و همه چیز در خشکی، روی یک پل هوایی، پیش چشم ده ها مغازه دار اتفاق افتاده است. مثل اینکه قبلاً هم از این اتفاق ها افتاده و حتی یک نفر روی آن پل نوشته بود: طوفان.

    حالم خوب نیست. اگر ما یک دختر نوجوان داشتیم که خودش را از روی پل پرت کرده بود پایین چی؟ اگر آن فیلم را قبلِ مرگش پخش می کرد و ما تازه می فهمیدیم دخترمان دوست پسر داشته و طرز فکر و رفتار و حرف زدنش اصلاً آن طوری نبوده که ما بهش یاد داده ایم چه؟ 

    می دانی... هر روز خودم را جای یکی از این آدم هایی که اتفاق های وحشتناک برایشان افتاده می گذارم و فکر و خیال های ناجور می کنم... آنقدر به جای آدم های رنج دیده زندگی کرده ام که دیگر حوصله ی زندگی خودم را ندارم. نمی دانم نفس های آخر را کجا خواهم کشید... توی بدنِ کدام یک از این بیچاره های مهنت دیده. 

     فکر می کنم آنقدر که دیدنِ رنج آدم ها سخت است، خودِ رنج کشیدن سخت نیست. یعنی اگر تو بروی از فلان کارتن خواب، معلول، جنگ زده، بیمار، بیکار، اسیر و... بپرسی دنیا چه رنگی است؟ شاید بگوید سیاه... اما نه به آن سیاهی که تو از دریچه چشم او می بینی... شاید حال او خیلی بهتر از حال تو باشد. او درست وسطِ ماجراست، ولی دردِ تو با ترسِ از سقوطِ خودت به دلِ آن ماجرا همراه است.

     و می دانی... ترس از درد کشنده تر است.

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • پ.ج
    • شنبه ۱۳ آبان ۹۶

    دندون

    - شش تا از دندان هات پوسیده و باید ترمیم بشه، یکیشون رو باید بکشیم، دو تایشان هم کارشان بیخ پیدا کرده و باید عصب کشی شوند.

    خودکارش را سریع روی برگه حرکت می دهد:

    - برای کِی نوبت بزنم؟

    - هزینه ش...

    - خب اینجا یک بیمارستان است. تو هم که دفترچه داری پس نگران نباش. ترمیم معمولی نود الی صد و بیست تومان و عصب کشی سیصد و ده تومان. دیگه خودت حساب کن مجموعش را.

    زن روسری اش را مرتب می کند:

    - من برم یه حساب کتاب کنم. برمی گردم... با اجازه.

    - خانوم عکس دندونا تون!

    زن برمی گردد، نیم نگاهی به عکسِ ولو شده روی میزِ سفید می اندازد و به راهش ادامه می دهد.

  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • پ.ج
    • دوشنبه ۱ آبان ۹۶

    آنهایی که می نویسند و آنها که نمی نویسند

    ما نویسنده ها یا بهتر است بگویم ما دست به قلم ها (منظورم از هر کسی است که نمی تواند برای مدتی طولانی از نوشتن دور بماند) فکر می کنیم آدم های خاصی هستیم. بس که این طرف و آن طرف خوانده ایم که نویسنده ها فلان اند و بهمان، وهم برمان داشته است.
    نه دوست عزیز!
    اصلا خاص بودن چه معنایی دارد؟ کمال را در چه می بینیم؟ در نوشتن یک داستان خوب؟ آفریدن یک شاهکار هنری؟
    آدمی که از پس جمع و جور کردن خودش و زندگی اش برنیاید هزار تا اثر خوب هم که خلق کرده باشد، به هیچ کارش نمی آید. هزار تا به به و چه چه هم که نصیبش بشود هیچی بر آدم بودنش اضافه نمی کند. 
    آدم فکر می کند حالا که خوب می نویسد باید با یکی ازدواج کند که او هم خوب بنویسد! پیش خودش فکر می کند اینجوری طرف بهتر درکم می کند. در صورتی که هزار تا مثال می توان آورد از نویسنده های شهیری که بدترین زندگی ها را داشته اند و به قدری خودخواه و گنده دماغ بوده اند که اصلا نمی گذاشتند آب خوش از گلوی طرفشان پایین برود. درک کردن که پیشکش!
    بدبختانه ما همیشه جذب سرنوشت هایی می شویم که طرف هنرمند یا نویسنده ی معروفی بوده و خودش را تباه کرده است.
    این تباه شده ها چرا انقدر برای ما جالب اند؟
    صادق هدایت، فریدا کالو، مریلین مونرو، ارنست همینگوی و... . آدم های خاصی که سرنوشت شان بیش از آثارشان برایمان جذاب است. ما آدم ها عاشق تراژدی هستیم. اما کاش از خودمان بپرسم این اسطوره های عصر مدرن کجای دنیا را گرفتند؟ چقدر از زندگی شان راضی بودند؟ چقدر خودشان و دنیای شان را دوست داشتند؟
    خیلی ها را می شناسم که هیچی نمی نویسند اما سرشار از احساسات زیبا، مهربانی، راستی و انسان دوستی اند. خیلی از آدم هایی که دارند بی سر و صدا زندگی شان را می کنند و آنقدر زیبا زندگی می کنند که هزار تا نویسنده باید دست به قلم شوند و داستان زندگی شان را بنویسند. 
    اگر نویسندگی موهبتی داشته باشد همین است. نوشتن از حقیقت. نوشتن از زیبایی.
    اما نوشتنِ زیبایی کجا و زیبایی را زندگی کردن کجا؟




  • ۰ پسندیدم
  • نظرات [ ۰ ]
    • پ.ج
    • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶
    پیوندهای روزانه