نی لبکِ کوچکِ من

والعصر

"در شبانه‌روز، فقط یک ساعت از خوابتان کم کنید و این یک ساعت را به سود علم، به سود هنر، ایمان، دین، انسان به کار اندازید ... 

 نتیجه، در طول ده سال، شگفت‌انگیز خواهد بود... خوابتان کم است؟ حرف زدن‌های بیهوده چطور؟ آن را هم ندارید؟ ساعت‌ها و ساعت‌ها از وقت شریفتان را مانند شبه‌روشنفکران، صرف بحث کردن، کلنجار رفتن، منم زدن، متل و مثل گفتن ، چک و چانه زدن و بیهوده‌گویی‌های مطول نمی‌کنید؟ 


اگر واقعا از تمامی وقتتان، با برنامه‌های دقیق تدوین‌شده سود می‌برید، شما، مطمئناً، همان نابغه‌ای هستید که من در به در به دنبالش می‌گردم؛ اما از مزاح که بگذریم، این عین واقعیت است که ما عمدۀ وقتمان را باطل می‌کنیم، تفاله می‌کنیم، می‌گندانیم و دور می‌ریزیم.


من با اینکه شرمسارانه باور دارم که از همین گروه باطل‌کنندگان زمان هستم، و به‌خصوص بخشی از بهترین دوران یادگیری و تولیدم را از شانزده سالگی تا سی و دو، سه سالگی به علت نداشتن راهنما و مشاور، تباه کرده‌ام. اما باز هم به دلیل اینکه مختصری بیش از کاهلان کار کرده‌ام و کار را جدی گرفته‌ام و قدری از خواب بیش از حد خود کاسته‌ام و قدری بیکارگی فرونهاده ام و قدری تن به برنامه سپرده‌ام و على الأصول در پی عیاشی و هرزگی و ولگردی و فساد و شبه‌روشنفکری‌بازی‌های متداول نرفته‌ام، به بسیاری از کارها رسیده‌ام، و پیوسته، حسرت این را نیز خورده‌ام که از وقتم، به تمامی و درستی استفاده نکرده‌ام."


نادر ابراهیمی

نی لبک ۰ نظر

دا خوانی

بسم الله

کتاب دا را همیشه از دور می دیدم و از کنارش می گذشتم. با اینکه چندباری برای خواندنش جوگیر شدم، ولی با دیدنِ حجمش منصرف شدم. به نظرم خواندنش مشکل می آمد. رمان های حجیمِ خارجی زیاده خوانده بودم، پس مشکل فقط با حجمش نبود. به نظرم خواندنِ این حجمِ زیاد از خون و خون ریزی و جنگ و شهادت و شهید کار سختی می آمد. مگر چی می خواست بگوید که مثلا در 200 صفحه نشود گفت؟

بالاخره به ضرب و زور و سفارشِ کسی، خواندنش را او اواسط تیرماه شروع کردم و حالا می توانم بگویم این کتاب روح دارد! این کتاب زنده است! آنقدر با آن رفیق شده ام که دلم نمی آید بگذارمش کنار. دلم نمی آید، یکهو تمامش کنم. دلم می خواهد مزه ی تند و شیرینش را آرام آرام بچششم. 

و حالا که دا را می خوانم، می دانم از این به بعد خواندنِ کتابهای دفاع مقدس برایم کمی سخت می شود. چون دا یک سر و گردن از همه ی کتابهایی که تا حالا در این زمینه خوانده ام بالاتر است. قلم نویسنده و روایت های راوی ذره ذره در روح آدم حل می شود. حالا دیگر دوست نداشتنِ دختری به اسم سیده زهرا حسینی که در هفده سالگی غسالِ کشته های جنگ می شود، و پدر و برادر دغدغه مند و باغیرت و شهیدش، دای دغدیده ی زحمت کش، زینب خانمِ غسالِ با مهر و محبت، لیلای آرام و خوش خوراک، منصورِ دلسوز، حسین عیدی و عبدالله معاویِ بامعرفت، آقای نجارِ دقیق و دلسوز، ابراهیمیِ خوش رو، جهان آرایِ شجاع و خوش قول، و... سخت است. من هیچکدام شان را ندیده ام اما انگار مدتی است دارم با همه شان زندگی می کنم. 

انگار یک صحنه ی بزرگِ تئاتر به پا شده است و من نشسته ام به تماشای این نمایش بزرگ و تلخ و زیبا. نشسته ام به تماشا و گریه می کنم، غصه می خورم، می خندم. نشسته ام به تماشا ولی فقط تماشاگر نیستم. من هم جزیی از صحنه ام. این داستان ها در من ادامه پیدا می کنند. این غم ها، چیزی را به یادم می آورند. خاطره های دورِ تجربه نشده را... زندگیِ نکرده را...  

دا فقط یک کتابِ کاغذی بیجان نیست... انگار تمام آن درخت های پاکی که برای نوشتن این کتاب قطع شده اند، برای مرثیه های بشری اش خون گریه می کنند... دا کتابِ کتاب غم و درد و رنج است. کتابِ خوب و بد، زشت و زیبا، حق و باطل، روشنایی و تاریکی، دا کتابِ انسانیت است. 

دوستش دارم

دوستش دارم


نی لبک ۰ نظر

عصبانی هستم!

احساسی که بعد از دیدنِ فیلم «عصبانی نیستم» ساخته ی رضا درمیشیان بهم دست داد این بود: بی حوصلگی.

بس که فیلم سیاه بود. بس که فیلمبرداری اش روی مخ بود. بس که هیچ روزنه ی امیدی تویش نبود. بس که همه صحنه ها و فضاها خاکستری بود؛ البته به جز قرمزیِ مانتویِ باران کوثری در برخی سکانس ها!(شاید به عنوان تنها نقطه ی دلگرمیِ زندگی نوید) 

فیلم حکایتِ زندگیِ پر درد و رنجِ یک دانشجویِ کردِ ستاره دارِ اخراجی در دلِ تهران بود. دانشجویی که نوعی خشمِ فروخورده در درونش داشت که با هر ناملایمتی می خواست بیرونش بریزد و کار دست خودش بدهد. 

یک انسان بریده  از همه چیز و همه جا: بریده از زادگاه؛ بریده از خدا؛ بریده از گذشته و آینده؛ که توی کلانشهرِ تهران ویلان و سرگردان بود. به نظرم فیلم ابد و یک روز با اینکه قصه ی تلخ تر و سیاه تری داشت، از این فیلم شیرین تر بود. آنجا حداقل مرکزی وجود داشت که آدم ها را به هم وصل میکرد. مرکزی به اسم: خانواده؛ ولی در این فیلم، با اینکه «نوید» عاشقِ «ستاره» است، ولی به شدت معلق و بریده از همه جاست. چون عشقِ او به ستاره، در معرض تهدید است و هیچ سرانجامی ندارد. به جای خانواده نیز، چند تا دوست اند که علاقه به موسیقی و عقاید مشترک آنها را در یک مکان دورِ هم جمع کرده است. مگانی که به هیچ وجه نمی شود آن را خانه نامید. قصه ی نوید، قصه ی آهویی در جنگل است و این خانه هم انگار یک گوشه یِ کمی امن از آن جنگل. هیچ رنگی از امید و زندگی در فیلم پیدا نمی شود. همه چیز روی دورِ تند ناامیدی و از هم گسیختگی است. تصویر آدم ها در ذهن نوید _و مخاطب_ دور و نزدیک می شود؛ درست مثل تصاویر شهرِ فرهنگ؛ گویی تنهایی نوید تنها واقعیتِ موجود است. 


فیلم بیشتر شبیه یک بیانیه سیاسی است. استفاده از اسم هایی همچون دکتر شریعتی و دکتر مصدق و ... و انتخاب قومیت «کرد» برای شخصیتِ اصلی فیلم، نشان می دهد: خشم و هیاهوی درونی نوید، در درجه اول ریشه در کرد بودن (اقلیت قومی) و در وهله بعدی ریشه در مبارزات سیاسی اجتماعی و اپوزیسیون بودن او دارد. فیلم شاید برای کسانیکه دیدگاه سیاسی مشترکی با کارگردان دارند جذاب باشد و عصبانی شان نکند (همانطور که خودش در توضیحات مربوط به فیلم اشاره کرده) اما برای طیف مخالف او و همینطور قشر خاکستری، جذابیت چندانی ندارد. برخی از تکنیک های فیلم، از جمله نوع فیلمبرداری و معرفی شخصیت ها، آدم را یاد فیلم لانتوری می اندازد، اما لانتوری حداقل قصه ی جذابی داشت که عصبانی نیستم آن را هم ندارد. البته از بازی خوب و درخشان نوید محمد زاده نباید گذشت که یک تنه کل فیلم را جلو می برد و دیدنش را قابل تحمل می کند.

نی لبک ۰ نظر

دندون

- شش تا از دندون  هات پوسیده و باید ترمیم بشه، یکیشون رو باید بکشیم، دو تایشون هم کارشون بیخ پیدا کرده و باید عصب کشی شوند.

خودکارش را سریع روی برگه حرکت می دهد:

- برای کِی نوبت بزنم؟

- هزینه ش...؟

- خب اینجا بیمارستان دولتیه. شما هم که دفترچه داری پس نگران نباش. ترمیم معمولی نود الی صد و بیست تومان و عصب کشی سیصد و ده تومان. دیگه خودت حساب کن مجموعش رو.

زن روسری اش را مرتب می کند:

- من برم یه مشورت با شوهرم بکنم. برمی گردم... با اجازه.

- خانوم عکس دندونا تون!

زن برنمی گردد و فرو می رود توی نوری که از دربِ شیشه ای انتهایِ راهرو می پاشد توی سالنِ خاکستری.

نی لبک ۰ نظر

آنهایی که می نویسند و آنها که نمی نویسند

بیشتر نویسنده ها و هنرمندها فکر می کنند آدم های خاصی هستند. بس که این طرف و آن طرف خوانده اند و خوانده ایم که نویسنده  و هنرمند جماعت فلان اند و بهمان، وهم برمان داشته است.
خاص بودن چه معنایی دارد؟ کمال را در چه می بینیم؟ در نوشتن یک داستان خوب؟ آفریدن یک شاهکار هنری؟
آدمی که از پس جمع و جور کردن خودش و زندگی اش برنیاید هزار تا اثر خوب هم که خلق کرده باشد، به چه کارش می آید؟
بدبختانه ما همیشه جذب سرنوشت هایی می شویم که شخصیت اصلی اش، خودش را تباه کرده باشد.
این تباه شده ها چرا انقدر برای ما جالب اند؟
صادق هدایت، فریدا کالو، مریلین مونرو، ارنست همینگوی و... . آدم های خاصی که سرنوشت شان بیشتر از آثارشان برایمان جذاب است. ما آدم ها عاشق تراژدی هستیم. 
 کاش از خودمان بپرسم این اسطوره های عصر مدرن کجای دنیا را گرفتند؟ چقدر از زندگی شان راضی بودند؟ چقدر خودشان و دنیای شان را دوست داشتند؟
خیلی ها را می شناسم که هیچ هنری ندارند و چیزی نمی نویسند اما سرشار از احساسات زیبا، مهربانی، راستی و انسان دوستی اند. خیلی از همین آدم هایی که دارند بی سر و صدا زندگی شان را می کنند و آنقدر زیبا زندگی می کنند که هزار تا نویسنده باید دست به قلم شوند و داستان زندگی شان را بنویسند. 
اگر نویسندگی موهبتی داشته باشد همین است. نوشتن از حقیقت. نوشتن از زیبایی.
اما نوشتن از زیبایی کجا و زیبایی را زندگی کردن کجا؟

پ.ن: نویسنده اگر زیبا زندگی کند، لاجرم زیبا هم می نویسد و زیبایی می کارد.

نی لبک ۰ نظر
یادداشت های یک بانوی خانه دار
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان